فرهنگ سیلی خوری و سیلی زنی

خبر سیلی خوردن یک سرباز وظیفه راهور از یک نماینده مجلس را شنیده‌ایم.

این همه‌ی داستان ما نیست. اینها را هم بشنوید:

۱- آقای عنابستانی (نماینده‌ی توصورت زن) چندی قبل توییتی کرده که پژمان راهبر، همکار و دوست قدیمی روزنامه نگارم آن را پیدا کرده: «دخترم دو سال و نیمش بود! چند روز بود که فراموش می‌کردم شیر بگیرم! وقتی وارد خانه شدم گفت: بابا شیر گرفتی؟! گفتم: نه بابا یادم رفت! گفت: بشین! نشستم و او با دستان کوچکش زد توی گوش بابا!!! همینقدر مقتدر، همینقدر صادق و همینقدر خالص!»

۲- دبیر شورای امر به معروف و نهی از منکر درباره‌ی این اتفاق توییت کرده: «کار خاصی لازم نیست درباره عنابستانی انجام شود، فقط مجنی علیه [منظورش سرباز توصورتی خورده است] همان‌جا و به همان‌ ترتیب او را قصاص کند.»

۳- دو هفته قبل، قهرمان تکواندوی جهان و عضو سابق شورای شهر تهران، هنگام حضور در رقابت‌های لیگ تکواندو به دبیر سازمان لیگ سیلی‌‌ای زد که نقل است صدایش در سالن پیچید. ظاهرا ایشان شاکی بود که چرا حضور مرا در سالن دیر اعلام کرده اید.

۴- چند هفته قبل، جمعی از طلاب قم، در بیانیه‌ای که به مناسبت گرامیداشت دهه‌ی بصیرت منتشر کردند، حسن روحانی رئیس جمهور را به «زدن سیلی» تهدید کردند.

۵- همان روزها، حسن روحانی در سخنرانی‌ای گفت: «شلیک موشکی به عین الاسد، سیلی کوچکی بود. سیلی بزرگ حضور مردم ایران، لبنان، سوریه و عراق در مراسم شهادت سردار سلیمانی بود.» وبسایت رهبری هم همان روزها تصویرسازی جای ۴ انگشت روی صورت ترامپ را منتشر کرد با این زیرنویس: «فقط یک سیلی!»

من نمی‌دانم این سیلی‌بازی، ما را به کجا خواهد برد. امروز در اخبار آمده بود اندونزی یک نفتکش ایرانی را به بهانه‌ی آلودگی محیط زیست توقیف کرده؛ درست همان کاری که چند روز قبل، ما با نفتکش کره جنوبی کردیم. زدی سیلی‌ای، سیلی‌ای نوش کن.

اما برایم جالب شد بدانم ما «سیلی زدگان» تاریخ بوده‌ایم یا اخیرا این همه علاقه‌ به سیلی در ما جوانه زده. در وب‌سایت گنجور در میان آثار بزرگان ادب فارسی این واژه را جستجو کردم. فردوسی در کل شاهنامه فقط یک جا این واژه را به کار برده. در غزلیات حافظ اثری از این واژه نیست. سعدی هم در کل آثارش فقط ۴ بار از واژه «سیلی» استفاده کرده و عطار نیشابوری هم ۵ بار؛ که یکی از آنها در تذکره الاولیاست:


نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام که از حلقه ی بایزید هیچ غایب نبودی. یک روز بایزید را گفت: ای خواجه! امروز سی سال است صایم الدهرم و به شب در نمازم چنانکه هیچ نمی‌خفتم، و در خود از این علم که می‌گویی اثری نمی‌یابم. بایزید گفت: اگر سیصد سال به روز به روزه باشی و به شب بنماز، یکی ذره از این حدیث نیابی. مرد گفت: چرا؟ گفت: تو محجوبی به نفس خویش. مرد گفت: دوای این چیست؟ شیخ گفت: تو هرگز قبول نکنی. گفت: کنم! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گویی.


شیخ گفت: این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میان بند و توبره پر جوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می‌زند یک جوز بدو می‌دهم... مرداین بشنود و گفت: سبحان الله. لااله الا الله... نتوانم کرد. شیخ گفت: نه من گفتم که نکنی و فرمان نبری؟
کجاست بایزید که ببیند اینجا و این زمانه، سرزمین سیلی خوران و سیلی زنان است. یاد پلنگ صورتی بخیر. ما هم می‌توانیم عنوان این فصل از تاریخ‌مان را بگذاریم: پلنگ توصورتی

سپاس از همراهی شما! مشتاق هستیم نظر شما را درباره این مطلب بدانیم. اگر عضو سایت نیستید اینجا ثبت نام کنید.

*پس از عضویت برای ارسال دیدگاه از منوی ورود به سایت وارد شوید

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید