کالت چیست؟
میخواهم در این سری یادداشتها، آشناتان کنم با پدیدهای که برای فهم آنچه در اطرافمان میگذرد کمکمان میکند. میدانم در طوفان خشم و غم و درماندگی و امید و نگرانی از آینده، آسان نیست تامل کردن. اما امیدوارم «سعی کنید» این تهدید را به فرصت آموختن تبدیل کنید. کار بهتری میشود کرد؟ به نظرم از مجادله، تحلیل بر مبنای اطلاعاتی که نداریم، و البته از تسلیم در برابر نشخوار ذهنی سالمتر است.
میخواهم دربارهی «کالت» صحبت کنم.
اصطلاح cult را «فرقه» ترجمه میکنند، اما مثل خیلی واژههای دیگر، مثل assertiveness که ترجمهاش کردهاند «جرات ورزی»، معادل فارسی کار ما راه نمیاندازد.
عدهای میگویند cult با occultism همخانواده است که از واژهی لاتین occultare میآید یعنی پنهان. و اوکالتیسم یعنی آیینهایی که بخشهای پنهان و رازآلودی دارند. از دوره رنسانس این واژه رایج شد و نمونهاش، کتاب سه جلدی هاینریش کورنلیوس آگریپاست به نام Occult philosophy که ۱۵۳۳ منتشر شد و بیش از آنکه درباره الهیات باشد، درباره علوم غریبه بود.
اما عدهای هم میگویند cult همخانوادهی واژههای cultivate به معنای پرورش دادن و culture به معنای فرهنگ است.
ریشه اش هرچه باشد، خودش چیست؟ «کالت» به پدیدهای گفته میشود که در آن وفاداری جای آگاهی را میگیرد. یعنی گذشته از مصادیق خاصی مثل یک فرقهی مذهبی عجیب و غریب یا فرقهای ایدئولوژیک مثل مجاهدین خلق، کالت یک الگوی خاص رابطه بین افراد با یک رهبر است که در آن، تفکر مستقل آرام آرام خاموش میشود و وفاداری عاطفی جای آن را میگیرد.
در کالت، مسأله فقط باور نیست. دلبستگی است. دلبستگیای که باعث کنترل ذهن میشود، در نتیجه تفکر نقاد از کار میافتد و حتی وقتی شواهد واضحِ فریب، دروغ یا جنایت وجود دارد، همچنان پابرجا میماند. وفاداری مشروط است به اطاعت بیچونوچرا. کالت با این جمله شناخته میشود: «اگر شک کنی، مشکل از ایمان توست.»
تاریخ روانشناختی کالت، بعد از جنگ جهانی دوم آغاز میشود. وقتی روانشناسان با این سوال مهم رو به رو شدند: چطور آدمهایی که بیمار روانی نیستند، تحصیلکردهاند، و ظاهراً اخلاقمدار، در جنایتهایی فجیع مشارکت کردند، یا از آن دفاع کردند؟
از همینجا مفاهیمی مثل شستوشوی مغزی،
اطاعت از اقتدار، فرقههای شخصیتی و بعدها «کالت» وارد روانشناسی شد. مطالعات میلگرام، آزمایش زندان استنفورد، و تحقیقات رابرت جی لیفتون نشان داد انسانها لزوما و ذاتا شرور نیستند، اما در شرایطی خاص میتوانند عاشق شر باشند.
کالتها، چند مولفهی مشترک دارند:
اول، یک حقیقت مطلق که فقط نزد رهبر گروه است و لاغیر. اعضای کالت، جهان را دو پاره میبینند: «ما» که پاک، آگاه و نجاتیافتهایم، و «آنها» که فاسد، گمراه و دشمن حقیقتاند.
دومین مولفهی کالت، پیوند عاطفی شدید بین رهبر و اعضاست. اعضای کالت، فقط باور ندارند. کالت به آنها احساس معنا، هویت، امنیت و تعلق میدهد. کالت، سیستم دلبستگی آنها را فعال میکند، پس درست مثل یک عاشق کور رفتار میکنند. ترس از جدایی و طرد شدن، آمیخته است با اضطراب تهیشدن زندگی از معنا، گناه و افتادن در دام دشمن.
کالت میتواند مذهبی یا ایدئولوژیک باشد، مثل وقتی که رهبر کالت، خود را نمایندهی خدا، حقیقت مطلق یا منجی معرفی میکند. در این حالت، خروج از کالت مساوی با کفر است، و ایمان یعنی اطاعت محض.
اما کالت غیر ایدئولوژیک هم داریم. کالت شخصیتی وقتی شکل میگیرد که تمرکز نه روی خدا، که روی یک فرد است. رهبری که مقدسسازی میشود، خطاهایش توجیه و حتی جنایاتش انکار یا تحریف میشود. یعنی رهبر، فراتر از اخلاقیات قرار میگیرد. هرچه آن خسرو کند شیرین بود.
کالت حتی میتواند به درمان هم راه پیدا کند، مثل کالت هایی که با وعدهی شفا، خودشناسی، آگاهی ناب یا رهایی مطلق تشکیل میشوند، اما نقد را سرکوب میکنند، وابستگی ایجاد میکنند و به خروج از گروه، برچسب «ناآگاهی» میزنند.
حتی یک رابطهی دونفره هم میتواند کالت باشد، وقتی یکی همیشه حق دارد و دیگری همیشه مقصر است، و عشق با ترس و شرم عجین است.
اما چرا آدمها وارد کالت میشوند؟ احمقند؟ نه. آنها «نیازمند»ند. کالت به نیازهای آنها پاسخ میدهد. نیاز به معنا. نیاز به تعلق. نیاز به قطعیت در دنیای مبهم. و نیاز به دیده شدن.
کالت یک پدیدهی انسانی است. هرجا عشق از آگاهی جدا شود و وفاداری جای اخلاق را بگیرد، وارد قلمرو کالت شدهایم. جایی که آدمیزاد بهخاطر عشق، چشمش کور میشود.
این موضوع را چند روز ادامه خواهم داد و دربارهی اینکه چطور میشود با آدمهای یک کالت برخورد کرد هم خواهم نوشت. اما اول، برای نمونه، چند داستان از کالتهای مشهور برایتان خواهم گفت.
نمونه اول: جونز تاون
در دل جنگ سرد، در دههی ۱۹۵۰ آمریکا، مردی به نام جیم جونز ظهور کرد. او کشیش و واعظی کاریزماتیک بود که با حرفهای پرشور و وعدههای عدالت اجتماعی، دل خیلیها را برد، بخصوص دل مردم فقیر و آسیبدیده را.
«برابری، برادری، و آیندهای روشن»؛ این شعار او بود، و مردم با شنیدنش به او ایمان آوردند. اما پشت این وعدهها، تاریکیای عمیق پنهان بود. جونز توانست گروهی مذهبی به نام Peoples Temple بسازد، ابتدا با ایدههای عدالت اجتماعی و کمک به فقرا، اما کمکم، همه چیز شد اعتقاد به جونز، فرمانبرداری مطلق و وابستگی عمیق عاطفی.
جلسات طولانی عبادت، سرودهای جمعی، کار روزانهی اجباری، و جلسات «بازسازی اخلاقی»، اعضا را در یک چرخهی روانی قرار میداد: ترس و عشق با هم مخلوط شده بود.
اوایل دههی ۱۹۷۰، جونز تصمیم گرفت گروهش را از ایالات متحده به گویان در آمریکای جنوبی منتقل کند. دلیلش ایجاد یک «کمون» خودکفا ذکر میشد، اما واقعیت این بود که در محیطی دورافتاده، او میتوانست کنترل مطلق بر اعضا داشته باشد: چه کسانی بیرون بروند، چه بخورند، چه بخوانند، چه ببینند و حتی با خانوادههایشان چه ارتباطی داشته باشند.
زندگی در کمون جیمز تاون اولش رؤیایی به نظر میرسید. اعضا در مزرعهها کار میکردند، کلاسها برگزار میشد، و شعار «برابری و رستگاری جمعی» همچنان در ذهن همه تازه بود. اما هر روز، کنترل جونز بیشتر میشد. او جلسات طولانی سخنرانی داشت که در آنها از وفاداری مطلق به خود صحبت میکرد و هرگونه مخالفت یا سؤالی را نشانهی گمراهی یا خیانت میدانست. هر کسی که حتی کوچکترین شک یا انتقاد نشان میداد، به سرعت مورد تنبیه روانی قرار میگرفت: تحقیر عمومی، تهدید، یا جابجایی اجباری.
اعضای کمون، در دلشان عشقی سیاه پرورش داده بودند؛ عشقی که به جای محافظت از آنها، زندگیشان را میبلعید. خیلیهاشان حتی وقتی خشونت و بیرحمی جونز را میدیدند، باز هم حاضر نبودند او را ترک کنند. او برایشان نه تنها رهبر، بلکه نجاتدهنده، پدر، و منبع تمام معنا و امید بود.
در سال ۱۹۷۸، خبرنگاران و نمایندگان کنگره آمریکا برای بررسی آنچه اتفاق میافتد به جونز تاون آمدند. این حضور، محیط ایزوله و توازن قدرت را در جیمز تاون شکست. جونز احساس تهدید کرد و تصمیم گرفت دست به عملی بزند که در تاریخ ثبت شد. او دستور داد نزدیک به هزار نفر ساکنان جیمز تاون، از جمله کودکان، خودکشی کنند.
صبح روز تراژدی، ساکنان جونز تاون با مشروباتی حاوی سیانور روبرو شدند. بعضیهاشان، تحت فشار مستقیم جونز، آن را مصرف کردند؛ دیگران، در حالت گیجی و ترس، در جوی که ایجاد شده بود. صدای گریهی کودکان، نالههای والدین، و سکوت عجیب بعد از آن، تصویری را شکل داد که در تاریخ ثبت شد.
کمون جیمزتاون، بزرگترین خودکشی (یا درواقع قتل) دستهجمعی یک کالت در تاریخ آمریکا شد. بعد از تراژدی، بازماندگان شهادت دادند که خیلی از اعضا حتی در لحظات آخر زندگی، عاشق و وفادار به جونز باقی ماندند. این همان ویژگی اصلی کالت است: عشق و وفاداری، بر عقل و اخلاق غلبه میکند.

نمونه دوم: چارلز منسون
دههی ۱۹۶۰، سانفرانسیسکو، اوج جنبش هیپی، جستجوی آزادی و معنویت، و شورش علیه سنتهای قدیمی. در این دوران پرآشوب، مردی کاریزماتیک و مرموز به نام چارلز منسون ظهور کرد. مردی جذاب، با صدایی گرم و لبخندی که خیلیها را به خودش جذب میکرد.
چارلز ظاهرا به دنبال عدالت و آزادی بود، اما در باطن، ذهن پیروانش را تسخیر میکرد. او گروهی از جوانان محلات فقیرنشین و گاهی تنها را جذب کرد که به دنبال معنا، هویت و تعلق بودند و منسون درست میدانست چطور این نیازها را هدف بگیرد.
او خود را پدر، معلم، و نجاتدهنده معرفی میکرد؛ کسی که میتواند دنیا را برای آنها زیباتر و منصفانهتر کند. اعضای گروه، معروف به «خانوادهی منسون» به سرعت در حلقهی دام او گرفتار شدند. هیچ انتقادی پذیرفته نمیشد، هر مخالفتی با او مساوی با گناه، خیانت یا طرد اجتماعی بود.
زندگی روزمره در خانواده منسون آداب و رسوم خاصی داشت: جلسات طولانی صبحگاهی با صحبتهای الهامبخش و تهدیدآمیز، آوازها و سرودهای جمعی که حس تعلق را تقویت میکرد، مصرف مواد مخدر که کنترل روانی و وابستگی را تشدید میکرد و قوانین سختگیرانهای برای هر رفتار کوچک.
منسون خانوادهاش را قانع کرد که جهان علیه آنهاست و تنها راه نجات، اطاعت کامل از اوست. عشق و وفاداری به منسون، حتی وقتی اعضا با رفتارهای خشونتآمیز یا خطرناک روبهرو میشدند، کورکننده بود. در سال ۱۹۶۹، منسون گروهش را به صحرای لسآنجلس کشاند و آماده کرد برای عملیاتی که جهان را شوکه کرد. او با یک نقشهی خیالی، به نام Helter Skelter، پیروان خود را آماده کرد تا شورشی نژادی در آمریکا راه بیندازند. منسون به آنها گفت سیاهپوستان علیه سفیدپوستان قیام خواهند کرد و آنها وظیفه دارند آشوب ایجاد کنند. هرکسی میتوانست بفهمد این یک داستان است، اما قدرت کنترل منسون باعث شد اعضای خانوادهاش باور کنند و آماده شوند.
در شب ۹ اوت ۱۹۶۹، گروه تحت تأثیر او دست به اولین کشتار زد: قتل شارون تیت، بازیگر سینما و دوستانش. منسون شخصاً آنها را همراهی نکرد، اما دستوراتش اجرا شد. پیروان، با خشونت و وحشت، چند نفر را به قتل رساندند و کودکان کوچک در کنار والدین قربانی شدند.
روزهای بعد، خانوادهی منسون به چند قتل دیگر هم دست زدند، همه با اطاعت کور و وفاداری به پدر معنوی شان. تحقیقات بعدی نشان داد که خیلی از اعضا قتلهای فجیع را با نام او و برای وفاداری به او مرتکب میشدند.
آنها نه فقط از او میترسیدند، که به او ایمان داشتند، و باور داشتند بدون او، جهان بیمعناست.
بعد از قتلهای ۱۹۶۹، منسون و اعضای کالتش دستگیر شدند. دادگاه آنها یکی از جنجالیترین دادگاهها بود، چون همچنان کسانی بودند که از او دفاع میکردند و منسون را قدیس میدانستند.
منسون در سال ۱۹۷۱ به اعدام با صندلی الکتریکی محکوم شد. اما پیش از اجرای حکم، مجازات اعدام در کالیفرنیا لغو شد و حکمش به حبس ابد بدون آزادی مشروط تبدیل شد.
او تا پایان عمر در زندان ماند و ۱۹ نوامبر ۲۰۱۷ در ۸۳ سالگی مرد.حتی در زندان، او تا حدی محبوبیت و نفوذ رسانهای داشت و پیروان قدیمیاش هنوز او را میپرستیدند.

نمونه دوم: چارلز منسون
دههی ۱۹۶۰، سانفرانسیسکو، اوج جنبش هیپی، جستجوی آزادی و معنویت، و شورش علیه سنتهای قدیمی. در این دوران پرآشوب، مردی کاریزماتیک و مرموز به نام چارلز منسون ظهور کرد. مردی جذاب، با صدایی گرم و لبخندی که خیلیها را به خودش جذب میکرد.
چارلز ظاهرا به دنبال عدالت و آزادی بود، اما در باطن، ذهن پیروانش را تسخیر میکرد. او گروهی از جوانان محلات فقیرنشین و گاهی تنها را جذب کرد که به دنبال معنا، هویت و تعلق بودند و منسون درست میدانست چطور این نیازها را هدف بگیرد.
او خود را پدر، معلم، و نجاتدهنده معرفی میکرد؛ کسی که میتواند دنیا را برای آنها زیباتر و منصفانهتر کند. اعضای گروه، معروف به «خانوادهی منسون» به سرعت در حلقهی دام او گرفتار شدند. هیچ انتقادی پذیرفته نمیشد، هر مخالفتی با او مساوی با گناه، خیانت یا طرد اجتماعی بود.
زندگی روزمره در خانواده منسون آداب و رسوم خاصی داشت: جلسات طولانی صبحگاهی با صحبتهای الهامبخش و تهدیدآمیز، آوازها و سرودهای جمعی که حس تعلق را تقویت میکرد، مصرف مواد مخدر که کنترل روانی و وابستگی را تشدید میکرد و قوانین سختگیرانهای برای هر رفتار کوچک.
منسون خانوادهاش را قانع کرد که جهان علیه آنهاست و تنها راه نجات، اطاعت کامل از اوست. عشق و وفاداری به منسون، حتی وقتی اعضا با رفتارهای خشونتآمیز یا خطرناک روبهرو میشدند، کورکننده بود. در سال ۱۹۶۹، منسون گروهش را به صحرای لسآنجلس کشاند و آماده کرد برای عملیاتی که جهان را شوکه کرد. او با یک نقشهی خیالی، به نام Helter Skelter، پیروان خود را آماده کرد تا شورشی نژادی در آمریکا راه بیندازند. منسون به آنها گفت سیاهپوستان علیه سفیدپوستان قیام خواهند کرد و آنها وظیفه دارند آشوب ایجاد کنند. هرکسی میتوانست بفهمد این یک داستان است، اما قدرت کنترل منسون باعث شد اعضای خانوادهاش باور کنند و آماده شوند.
در شب ۹ اوت ۱۹۶۹، گروه تحت تأثیر او دست به اولین کشتار زد: قتل شارون تیت، بازیگر سینما و دوستانش. منسون شخصاً آنها را همراهی نکرد، اما دستوراتش اجرا شد. پیروان، با خشونت و وحشت، چند نفر را به قتل رساندند و کودکان کوچک در کنار والدین قربانی شدند.
روزهای بعد، خانوادهی منسون به چند قتل دیگر هم دست زدند، همه با اطاعت کور و وفاداری به پدر معنوی شان. تحقیقات بعدی نشان داد که خیلی از اعضا قتلهای فجیع را با نام او و برای وفاداری به او مرتکب میشدند.
آنها نه فقط از او میترسیدند، که به او ایمان داشتند، و باور داشتند بدون او، جهان بیمعناست.
بعد از قتلهای ۱۹۶۹، منسون و اعضای کالتش دستگیر شدند. دادگاه آنها یکی از جنجالیترین دادگاهها بود، چون همچنان کسانی بودند که از او دفاع میکردند و منسون را قدیس میدانستند.
منسون در سال ۱۹۷۱ به اعدام با صندلی الکتریکی محکوم شد. اما پیش از اجرای حکم، مجازات اعدام در کالیفرنیا لغو شد و حکمش به حبس ابد بدون آزادی مشروط تبدیل شد.
او تا پایان عمر در زندان ماند و ۱۹ نوامبر ۲۰۱۷ در ۸۳ سالگی مرد.حتی در زندان، او تا حدی محبوبیت و نفوذ رسانهای داشت و پیروان قدیمیاش هنوز او را میپرستیدند.
نمونه سوم: دیوید کورش
دههی ۱۹۸۰، ایالات متحده آمریکا، وقتی جنبشهای مذهبی و فرقههای معنوی به شکل پراکندهای در نقاط مختلف کشور شکل میگرفتند. این وسط، مردی به نام مستعار دیوید کورش (Koresh) ظهور کرد.
او به سرعت خود را به عنوان رهبر الهی و مفسر یکتای کتاب مقدس معرفی کرد. کورش، کاریزماتیک بود: صدایی گیرا و چهرهای جذاب و ظاهرا شناختی عمیق از انجیل داشت. او توانست دل پیروان آسیبپذیرش را به دست بیاورد.
فرقهی داویدیان شاخهای از داویدیان اصلی بود که کورش رهبری آن را در تگزاس به دست گرفت. او معتقد بود آخرالزمان نزدیک است و تنها کسانی که مطیع و وفادارند، نجات خواهند یافت.
او با وعدهی رستگاری، پیروان خود را جذب کرد و به آنها میآموخت که دنیا در از فساد و شرارت است و تنها راه نجات، اطاعت از اوست.
او هم کمون Mount Carmel را شکل داد که ترکیبی از عبادت، کار گروهی، و کنترل شدید بود. کورش پیروانش را در جلسات طولانی مذهبی گرد هم میآورد و این جلسات باعث میشد پیروانش وابستگی شدید روانی پیدا کنند و او را نمایندهی خدا روی زمین بدانند. کوچکترین انتقاد یا شک در تعالیم کورش ممنوع بود و با آن به شدت برخورد میشد.
در اوایل دههی ۱۹۹۰، دولت آمریکا شروع کرد به نظارت دقیقتر بر شاخهی داویدیان، بهخصوص چون فهمید Mount Carmel تبدیل شده به انبار اسلحه.
فوریهی ۱۹۹۳، مأموران فدرال تصمیم گرفتند وارد کومون شوند، اما کورش اجازه نداد. این منجر به محاصرهای ۵۱ روزه شد اما در طول محاصره هم کورش همچنان از طریق جلسات مذهبی، پیروانش را به ایستادگی تشویق میکرد.
او از پیشبینیهای آخرالزمانی خود استفاده کرد تا ترس و امید را در دل پیروانش نگه دارد: «اگر مطیع باشیم، نجات مییابیم؛ اگر شک کنیم، نابود میشویم.» و پیروانش همچنان وفادار بودند، حتی وقتی خوراک، آب و دارو محدود شده بود و نیروهای دولتی بیرون حصار منتظر بودند.
سرانجام، در ۱۹ آوریل ۱۹۹۳، نیروهای FBI و ATF به کومون حمله کردند. در یک آتشسوزی وحشتناک، بیش از ۷۰ نفر از جمله دیوید کورش کشته شدند.
تحقیقات بعدی نشان داد که بیشتر قربانیان، حتی در مواجهه با شرایط غیرقابل تحمل، کنار رهبرشان ماندند. خیلی از آنها از قبل آماده برای «فدا شدن در راه ایمان» بودند.

