لابد با داستان دفاعهای روانی آشنایید. از آن مفاهیم روانکاوی که برخلاف خیلی از ایدههای فروید، زیر سوال نرفت و پذیرفته شد.
مکانیسمهای دفاعی، دلایل خیلی از رفتارهای نامعقول ما را روشن میکنند. آنها فرایندهایی ذهنیاند که با سه ویژگی تعریف میشوند: اولا ناهشیارند، یعنی خارج از آگاهی و اراده و تصمیم ما اتفاق میافتند؛ ثانیا هدفشان کاهش اضطراب است و یعنی ظاهرا در خدمت آرامش ما هستند؛ و ثالثا این آرامش را به قیمت ندیدن واقعیت به ما میفروشند.
مثلا وقتی ما با یک اتفاق خطرناک اضطرابزا روبرو میشویم، ذهنمان میتواند آن را «انکار» کند، بی اینکه متوجه باشیم. انکار باعث میشود ما ظاهرا و تا مدتی آرام بمانیم، اما واقعیت که تغییری نمیکند؛ و چون وقتی در انکاریم، چارهجویی هم نمیکنیم، عملا آسیبپذیرتر میشویم. همان داستان سر در برف کردن کبک.
چند مکانیسم دفاعی هست که ممکن است اعضای کالت گرفتارش باشند. یکی از آنها «انکار» است. مثلا، پذیرفتن اینکه جنایتی از سوی کالت رخ داده، طبیعتا باعث میشود یک آدم نرمال فکر کند مسئولیت جنایت متوجه او هم هست، که عضو یا هوادار کالت است. این یعنی اضطراب. اینجا انکار به کار میآید. فرد میگوید اصلا جنایتی رخ نداده و خودش را از شر اضطراب خلاص میکند.
مکانیسم دفاعی شناخته شدهی دیگر «عقلانیسازی» یا بهزبان ساده «دلیلتراشی» است. اینجا، آدمها رفتاری که واضحا قابل قبول نیست را با متقاعد کردن خودشان که «هدف مقدس، وسیله را توجیه میکند» یا این کار «برای خیری بزرگتر» است، توجیه میکنند.
یکی از شگفتانگیزترین قابلیتهای ذهن ما، همین توجیهسازی است. مطالعات مایکل گازانیگا نشان داده در نیمکره چپ مغز ما یک «واحد مفسر» وجود دارد که ماموریتش داستانبافی است. بزرگترین جانیان تاریخ هم با هنر همین واحد مفسر بود که هر عمل غیر اخلاقی را توجیه میکردند. هیچ جنایتکاری در تاریخ هست که از عذاب وجدان مرده باشد؟ چرا نه؟ چون مکانیسمهای دفاعی کار میکنند.
سالها بعد از فروید، توری هیگینز، در نظریه ناهمخوانی (Self-discrepancy) این ایده را مطرح کرد که هرکس سه «خود» دارد. اولینش «خود واقعی» است. اما یک «خود آرمانی» هم هست؛ کسی که امیدواریم در آینده، بشویم آن. این خود، از امیدها و آرزوها تشکیل شده.
و خود سوم: «خود بایدی» (Ought Self). کسی که دیگران میخواهند آن باشیم. این نسخهی خود، محصول فشار اجتماعی است و بازتاب ارتباط ما با کسانی که برایمان مهماند. آن خودی که انتظارات دوستان یا خانواده یا قضاوت اجتماعی از ما میسازد.
مطالعات هیگینز نشان داد این سه «خود» گاهی با هم هماهنگ نیستند. وقتی خود واقعی با خود آرمانی مطابقت ندارد، سروکلهی احساسات منفی مثل ناامیدی و افسردگی پیدا میشود. و وقتی خود واقعی با خود بایدی تعارض پیدا کند، اضطراب میآید.
برای کاهش اضطراب، خود بایدی، هویت خود آرمانی و حتی خود واقعی را عوض میکند. کالتها از همین مکانیسم استفاده میکنند. شکل گرفتن هویت کالتی، از خود بایدی شروع میشود، خود آرمانی را میسازد و بعد خود واقعی فرد را.
به این ترتیب است که رهبر کالت میتواند تبدیل شود به عروسک گردان، و اعضای کالت میشوند عروسکهای خیمهشببازی. رهبر، کمکم نخهای هویت اعضا را به هر سمتی که بخواهد میکشد.
رهبران کالت معمولا سعی میکنند آدمها را متقاعد کنند که کالت به آنها راه قطعی رشد و رستگاری را نشان میدهد. آدمها میتوانند راههای مختلفی را امتحان کنند؛ معنویت، مطالعه، تراپی. اما هیچکدام اینها قطعیت ندارد. رهبران کالت قطعیت را مطرح میکنند و همین آدمها را به دام میاندازد.
خیلیها باور دارند «چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت، از این سپس من و رندی و وضع بیخبری»، اما خیلیها تحمل ابهام را ندارند و برای فرار از اضطراب عدم قطعیت، به دامن کالت پناه میبرند.
کالت یک پایان خوش را تضمین میکند و آدمها میچسبند به قطعیت و رهایش نمیکنند. اما افسوس. تجربهی تاریخ نشان داده، تنها چیزی که در سرنوشت کالتها قطعی است، شکست و تباهی است.
اگر به این موضوع علاقهمندید یا کنجکاوید که بیشتر بدانید، حتماً بخشهای بعدی را از دست ندهید:
عشق سیاه؛ یادداشت دوم : چه چیز در همهی کالتها مشترک است؟ (۱)
عشق سیاه؛ یادداشت سوم : چه چیز در همهی کالتها مشترک است؟ (۲)
عشق سیاه: یادداشت ششم : سهگانهی روشن در برابر سهگانهی تاریک
عشق سیاه: یادداشت دوازدهم : راز وفاداری زنان به کالت





