با آنها بحث نکنید!
اگر هنوز به این فکر میکنید که چرا آدمها حقایق واضح را انکار می کنند، یا چطور ممکن است هر جنایتی را توجیه کنند و همچنان خود را انسانهایی اخلاقمدار بدانند، شاید لئون فستینگر کمکتان کند.
فستینگر، حدود هفتاد سال قبل، نشان داد که آدمها وقتی با اطلاعات، باورها یا رفتارهای متضاد مواجه میشوند، عذابی را تجربه میکنند که او اسمش را گذاشت «ناهمخوانی شناختی» (Cognitive Dissonance).
آدم ها برای کاهش این ناراحتی، ممکن است چند کار بکنند. منطقی ترینش این است که باور یا نگرشی که شواهد تجربی کمتری دارد را کنار بگذارند و ناهمخوانی را حل کنند، اما این کار سادهای نیست.
فرض کنید آقای X کسی است که شما همیشه باور داشتهاید کارش درست است و اشتباه نمیکند. اگر بشنوید آقای X یک خطای فاحش مرتکب شده، این در شما یک ناهمخوانی شناختی ایجاد می کند. خب، چه می کنید؟
فستینگر می گوید آدمها اینجا ممکن است اطلاعات متضاد را کماهمیت جلوه دهند، یا ذهنشان شواهد دیگری بسازد که باور قدیمیشان را تأیید کند. یعنی ممکن است بگویید دشمنان آقای X این حرفها را از خودشان درآوردهاند، یا استدلال کنید که آقای X چیزهایی میداند که شما نمیدانید و حتما کار خوبی کرده. این آسانتر و کمهزینه تر است از پذیرش خطا در قضاوت خودمان. چرا؟
چون به این ترتیب از ناهمخوانیهای شناختی دیگر پیشگیری کنید. مثلا شما باور دارید «من قضاوتهای عاقلانهای دارم»، اما پذیرش اشتباهی بزرگ در مورد آقای X، شواهدی خلاف این باور نسبت به خودتان به دست میدهد. پس بهتر نیست مغزتان کار را راحت کند و خطای آقای X را انکار یا توجیه کنید؟
فستینگر می گوید آدم ها از پذیرش این که احمق یا ریاکار به نظر برسند اجتناب میکنند، حتی اگر باورها یا اقدامات خودشان خلاف آن را نشان دهد. به همین دلیل، حرکات آکروباتیک ذهنی انجام میدهند تا خود را متقاعد کنند باورها یا رفتارهاشان از اول درست بوده. مطالعات دنیل بتسون دربارهی «ریاکاری اخلاقی» هم این دیدگاه فستینگر را تایید می کند.
شاید فکر کنید پس مسئولیت ما در قبال آدمهایی که درگیر روابط کالتی شدهاند چه میشود؟
احتمالا تجارب شخصی شما هم همین واقعیت تلخ را تایید کند که وقتی کسی از نظر فکری یا سازمانی درگیر یک کالت است، هرچه بیشتر بخواهید با او مواجهه داشته باشید، نتیجهی معکوس دارد. تبیین روانشناختی این قضیه «واکنشگری» (Reactance) نامیده میشود. جک برم، تقریبا همزمان با فستینگر این نظریه را مطرح کرد.
واکنشگری، انگیزهی روانی آدمها برای مقاومت در برابر محدودیتهای درکشده بر آزادی آنهاست. وقتی آدمها احساس کنند شما دارید به آنها القا میکنید نمیفهمند، یا دارید آنها را وادار به انجام کاری میکنید، مقاومتشان بیشتر میشود. دلیل «الانسان حریص علی ما منع» همین است. کافی است بگویید فلان چیز ممنوع است تا تقاضا برای آن بیشتر شود.
روانشناسی اجتماعی به ما یاد میدهد دست از تلاش بیهوده برای تغییر دیدگاه دیگران برداریم. ما فقط میتوانیم (و خیلی هم خوب است) دیدگاهمان را منطقی و مستدل بیان کنیم، اما بدون مخابرهی این پیام که «تو داری اشتباه می کنی» یا «باید این دیدگاه را بپذیری و گرنه...».
احترام گذاشتن به استقلال رأی دیگران و اجتناب از فشار، بیشتر جواب می دهد تا زبان تهدید و تحقیر. و البته، شاید در نهایت هیچ کاری نشود کرد. کالت ها معمولا پایانی غم انگیز دارند.
