همه چیز از خودی و غیر خودی شروع میشود
«تولد دوباره» مفهوم جذابی است. ما خیلی وقتها دوست داریم دکمهی «ریست» زندگی را بزنیم و همه چیز دوباره از نو شروع شود و هیچ اثری از گندهایی که در گذشته زدهایم وجود نداشته باشد.
در درمان خیانت زناشویی، میگوییم ازدواج شماره یک تمام شد و حالا این ازدواج شماره دو است، از نو. در گروههای درمان اعتیاد میگویند زندگی قبلی تمام شد و حالا یک زندگی نو را آغاز میکنید. تولدی دوباره. برای کسی که از زندگی گذشتهاش شرمگین است، یا درمانده، یا ناامید، چه چیز بهتر از این؟
کالتها از همین ترفند استفاده میکنند و آدمها را در تله میاندازند. این را رابرت جی لیفتون در کتاب «اصلاح فکر و روانشناسی تمامیتگرایی» میگوید. کالتها این باور را در اعضا ایجاد میکنند که آنها یک خود (self) دیگرند. آن خود قبلی رفت. حالا با وفاداری به کالت و پایداری و ایمانی که نشان میدهید، از دنیای پست دیگران، دنیایی که خودتان قبلا در آن زندگی میکردید جدا میشوید و یک خود جدید میسازید. به خود جدیدتان خوش آمدید. تولدتان مبارک.
جالب است بدانید لیفتون این ایدهها را از مصاحبههایش با اسرای جنگی چین و کرهی شمالی پس از جنگ جهانی دوم گرفته. اگر نگوییم حکومت کمونیستی چین، دستکم کرهی شمالی را میشود بزرگترین و فراگیرترین کالت دنیا در نظر گرفت، که هنوز هم کعبهی آمال عدهای، مخصوصاً در کشور ماست.
لیفتون فرایندی چهار مرحلهای را برای شستوشوی مغزی آدمهای کالت توصیف میکند، که با هدف بازسازی هویت اعضای کالت است.
گام اول: فاز هیجانی. فرد را در جوی قرار میدهند که «وفاداری»اش را از باورها، خانواده یا حتی جامعهی گذشتهاش، با گروه جدید جایگزین کند. وفاداری به کالت از همه چیز مهمتر است، حتی از جان دیگران.
گام دوم: فاز شناختی. باورها را دوقطبی یا سیاه و سفید میکنند. ما و آنها. دشمن و دوست. خودی و غیر خودی. حد وسطی وجود ندارد. غیر خودیها هم اگر جلوی ما بایستند، باید از سر راه برشان داشت، حتی اگر برادر و خواهر و فرزند شما باشند.
گام سوم: ایجاد قطعیت. از نظر کالت هیچ چیز مبهمی وجود ندارد. جای شک و تردید نیست. همهی پرسشها پاسخهایی قطعی دارند و هر پاسخی جز آنچه کالت میگوید غلط و انحرافی است.
گام چهارم: سنتز نهایی؛ تولد هویت کالتی جدید.
این الگویی نیست که فقط در کالتها دیده شود. نظریه هویت اجتماعی (Social IdentityTheory) میگوید آدمها به طور طبیعی میل دارند جهان اجتماعی را به ما (درونگروه) و آنها (بیرونگروه) تقسیم کنند. این طبقهبندی به درک محیط کمک میکند.
این نظریه میگوید بخشی از مفهوم «خود» از عضویت در گروههای اجتماعی شکل میگیرد (مفاهیمی مثل ملیت، مذهب، شغل) و هرچه هویت اجتماعی پررنگتر باشد، فرد بیشتر با آن گروه شناسایی میشود.
آدمها مرتب گروه خود را با گروههای دیگر مقایسه میکنند و دوست دارند گروه خودشان را برتر و گروههای دیگر را پایینتر ارزیابی کنند. آنها تلاش میکنند گروه خود را از گروههای دیگر متمایز کنند تا هویت اجتماعی مثبتشان را حفظ کنند.
نظریه هویت اجتماعی میگوید القای ترس نسبت به هر کسی که خارج از گروه است، حس هویت فردی را به هویت گروهی نزدیک میکند و این همان ترفندی است که کالتها از آن استفاده میکنند. هرچه بیشتر دیگران را «دشمن» بدانید، بیشتر میتوانید هویت کالت خود را تقویت کنید. و درنهایت بیشتر میتوانید اعضای کالتتان را وادار کنید به هر کار غیر انسانیای دست بزنند یا آن را توجیه کنند.
