رهبران کالت چه جور موجوداتیاند؟
مطالعات نشان داده رهبران کالتها، از هر نژاد و با هر فرهنگ و عقیدهای، نقاط مشترکی در سوابق، شخصیت و رفتارشان دارند:
اولین وجه مشترک آنها، تروماهای کودکی است. بیشتر آنها در محیطهایی بزرگ شدهاند که سرد یا پرتنش بوده، یا دستکم والدینی داشتهاند که نمیتوانسته حواسشان به آنها باشد، اتفاقی که مخصوصا در خانوادههای پرجمعیت میافتد، یا وقتی مادر یا پدر بیمارند.
سابقهی تروماهای فیزیکی یا جنسی در کودکی هم در آنها خیلی رایج است. معمولا امتداد این تروماها، میرسد به سرکشیشان در نوجوانی و جوانی، و معمولا روابط آنها در بزرگسالی هم با خانوادهی اصلی مسأله دار باقی میماند.
دومین خصلت مشترک رهبران کالت، اختلالات شخصیت است، بویژه اختلال شخصیت خودشیفته و ضد اجتماعی (سایکوپاتی).
خودشیفتهها مشخص میشوند با فقدان همدلی، خودبزرگبینی و حقبهجانب بودن همیشگی. آنها فقط وفاداری بیچونوچرا میخواهند.
ضد اجتماعیها اما هم ناهمدل و کموجداناند، هم دروغگو و فریبکار، و هم مسئولیتگریز.
مطالعات دیگر نشان داده که بین این دو شخصیت (خودشیفته و سایکوپات) با «ماکیاولیسم» به معنای میل به فریب و دستکاری دیگران در جهت قدرتطلبی و سلطه گری همپوشانی زیادی هست. در روانشناسی امروز، این سه را سهگانهی تاریک (Dark triad) مینامند.
و ویژگی سوم: رهبران کالت استاد دستکاری روانیاند.
دستکاری روانی (psycho-manipulation) یعنی استفادهی آگاهانه و سیستماتیک از تکنیکهای روانشناختی برای اثرگذاری بر فکر، احساس و رفتارِ دیگران، به شکلی که به نفع دستکارنده باشد، نه به نفع دیگران. درواقع ما در رواندرمانی هم همین کار را می کنیم، اما با هدف کمک به مراجع. اما اصطلاح دستکاری وقتی به کار میرود که کسی از فنون روانشناختی برای پیشبرد اهداف خودش استفاده کند.
وقتی دستکاری روانی اتفاق میافتد، آدمها احساس میکنند خودشان این راه را انتخاب کردهاند، اما در اصل، انتخابها از قبل مهندسی شدهاند.
گسلایت (وقتی فرد به عقل و ادراک خودش شک میکند)، ترکیب کردن عشق و ترس (اگر با ما نباشی، سقوط میکنی، تنها میشوی)، بدهکار کردن روانی (ما تو را نجات دادیم. تو بدون ما هیچی نیستی) و تسخیر تدریجی افکار، احساسات و کنترل رفتارها، همه مصداقهایی از دستکاری روانیاند.
رهبران کالتها، از آن دسته خودشیفتهها یا سایکوپاتهای نچسب یا مشمئزکننده نیستند. آنها کاریزما دارند. جذاباند. سخنورند. و گاهی عواطفی نشان میدهند که دل پیروانشان را به دست بیاورند. آنها آنقدر هوش هیجانی دارند که بتوانند نیازهای پنهان مریدانشان را بفهمند و به آن پاسخ دهند. هرچند، این ویژگی آنها کمکم و با افزایش قدرتشان کاهش مییابد و جایش را به مکانیسمهای کنترل سلطهجویانه میدهد.
پس از یادداشت اول، سه نمونهی مشهور از کالتها در تاریخ معاصر آمریکا را مثال آوردم. در ادامه، داستان آن سه نفر را کامل میکنم تا ویژگیهای مشترک رهبران کالتها را در آینهی زندگی این سه ببینید.
کودکی جیم جونز ترومای واضحی نداشت، اما جیم، کودکی به معنای واقعی نادیده گرفته شده بود. پدرش بیمار بود و مرتب در بیمارستان، و مادرش که تعادل روانی درستی نداشت، بیش از آنکه مادری کند، پرستار پدر بود. همسایههاشان بعدها گفتند جیم را در بازگشت از مدرسه، غمگین و سرگردان در کوچهها میدیدند.
شاید همین تجربه باعث شد جیم در جوانی تصمیم بگیرد به حاشیهنشینها و کارتن خوابها کمک کند. او خیریهای در ایندیاناپولیس تاسیس کرد که برای بیخانمانها غذا و سرپناه تامین میکرد. او حتی به آنها در خانهاش پناه میداد. چندین کودک از نژادهای مختلف را به سرپرستی پذیرفت و آنها را خانوادهی رنگینکمان خود نامید.
اینها همه از بیرون عالی بود، اما جیم جونز، از نزدیک، نمونهی کامل مردی بود که وسواس شدید کنترل داشت و به تدریج دچار پارانویا شد. او میخواست همهچیز در جونزتاون طبق میلش باشد و بدون رضایت او آب نخورند. احتمالا همین شد که وقتی احساس کرد دیگر جونزتاون در کنترل او نیست، فرمان خودکشی دستهجمعی را صادر کرد.
نوشتهاند که جونز استاد دستکاری روانی بود. او بعدها گفت هیچ وقت به خدا اعتقاد نداشته، اما از همان سالهای جوانی در مقام واعظی با نفوذ کلام و اثرگذار شناخته میشد.
او حافظهی فوقالعادهای داشت و هیچ چیز را دربارهی اعضای اعضای کالتش که اواخر به چندصد نفر رسیده بودند از یاد نمیبرد.
اگر به این موضوع علاقهمندید یا کنجکاوید که بیشتر بدانید، حتماً بخشهای بعدی را از دست ندهید:
