چه کسانی مستعد افتادن در دام کالتاند؟
آنها با ما زندگی میکنند. نه از فضا آمدهاند، نه ژنهایشان با ما متفاوت است، و نه حتی گذشتهی عجیب و غریبی دارند. در سکانس آخر فیلم «نورمبرگ» وقتی داگلاس کلی روانپزشک در برنامهای رادیویی اصرار میکند آدمهایی مثل هیتلر و گورینگ، بین ما هستند و برای همین حرف از استودیو بیرونش میاندازند، درواقع دارد از همین حقیقت تلخ صحبت میکند: بزرگترین جنایتکاران تاریخ هم وجهی از انسانیت ما را آشکار کردهاند. آدمیزاد این است. و هرکدام از ما بالقوه میتوانیم پست و پلید باشیم.
خیلی از پژوهشگران تلاش کردهاند بفهمند آیا چیزی در شخصیت کسانی که جذب کالتها میشوند، رهبر کالت را خدا میبینند و بعد هر جنایتی را توجیه میکنند، یا خودشان دست به هر جنایتی میزنند، وجود دارد که با بقیه فرق داشته باشد؟ آیا سهگانهی تاریک در شخصیت آنها هم هست؟
پژوهشگران در پاسخ به این پرسش دو دسته شدهاند: عدهای میگویند هیچ پروفایل شخصیتی واحدی وجود ندارد که مشخصهی اعضای کالت باشد. میلیونها نفر در طول سالها به کالتها پیوستهاند و از نظر شخصیت، سابقه و انگیزههای عضویت، تفاوتهای آنچنان فاحشی دارند که شناسایی یک الگوی مشترک را ناممکن میکند.
این پژوهشگران همچنین معتقدند برشمردن ویژگیهایی که ممکن است خیلی هم رایج نباشد، باعث سرزنش یا انگ به اعضای کالتها میشود که هیچ سودی ندارد.
کالتها گاهی سالها پول خرج میکنند تا فرهنگشان را با ابزارهای رسانهای مختلف گسترش دهند و اگر مردم تصور کنند فقط یک آدم زودباور یا کمهوش ممکن است فریب بخورد، خودشان هم بیشتر ممکن است در دام کالت بیفتند.
با این حال، دستهی دیگری از پژوهشگران عواملی که احتمال جذب افراد به کالت را بیشتر میکند، توصیف کردهاند. اولین چیزی که مورد توافق همه است، خطر دورهی گذار است.
دورهی گذار در زندگی، میتواند موقعیتی باشد مثل طلاق، از دست دادن یک عزیز، تغییر شغل یا مهاجرت. هرچیزی که آدمها را تنها میکند، یا نیاز به یک هویت متمایز را در آنان زنده میکند، یا هر وقت که آدمها احساس خالی شدن دارند، کالت میتواند آنها را در دام بیندازد. و احتمالا مهمترین دورهی گذار، بیشترین دورهای که آدمها به دنبال هویتسازیاند، نوجوانی است. برای همین کالتها سرمایهگذاری زیادی میکنند بر جذب کادرشان از دبیرستانها.
اما بعد دیگری از گذار، گذار اجتماعی و فرهنگی است. محبوبیت کالتها بسته به تحولات جامعه هم هست. مثلا رابرت لیفتون در همان کتاب «اصلاح فکری و روانشناسی تمامیتگرایی» میگوید دههی ۶۰ میلادی، اوج عصر کالتها، جامعهی آمریکا در حال بازنگری در ارزشها، باورها و هویت خود بود. انتقال فرهنگی، در را به روی کالتها باز میکند. این همان چیزی است که ما در دههی ۶۰ خودمان هم دیدیم. و من فکر میکنم همین حالا هم که در حال یک گذار بزرگیم، زنگ خطر برایمان به صدا در میآید.
ویلا اپل در کتاب «کالتها در آمریکا: برنامهریزیشده برای بهشت» (Cult in America: Programmed for Paradise) میگوید سه دسته از آدمها به کالتها جذب میشوند:
دستهی اول «آدمهای عادی» در حال گذارند؛ کسانی که به قول او در «لحظهای با دشواری ویژه» در زندگیشاناند.
دستهی دوم، آدمهای مسالهدارند. او میگوید نمیشود انکار کرد که بخشی از کادر کالتها، بیماران روانیاند. انگیزهی عضویت در کالت برای بعضیها، ارضای تکانههای پرخاشگری یا تمایلات جنسی خاص، یا دسترسی به مواد مخدر و امثال آن است.
اما دستهی سومی که اپل توصیف میکند، آدمهای «جستجوگر»ند؛ کسانی که به دنبال یک جهانبینی نو، یک هدف یا هر چیزی برای پر کردن زندگیشاناند. به دنبال پاسخهایی جدید برای پرسشهاشان میگردند و بعد... با کالت روبهرو میشوند؛ موجودی که میتواند فضاهای خالی وجودشان را پر کند.
خود من، بهعنوان کسی که در دبیرستانی درس خوانده که بسیار شبیه کالت بود، و خیلی از همشاگردیهای سابقم را هنوز هم گرفتار آن کالت میبینم، بیش از هرچیز نگران این داستانم: نوجوانی، سن خالی شدن و پر شدن است. ما در نوجوانی به دنبال تمایزیم. میخواهیم خود را از هویتی که مال خودمان نیست خالی و با چیز جدیدی پر کنیم، و کالت اینجاست که ما را میبلعد. و شاید تا سالها نتوانیم از شکم این نهنگ بیرون بیاییم.
فکر میکنم بیشترین چیزی که میتواند کمک کند به فرزندان نوجوانمان که در دام کالتها نیفتند، یک والد صمیمی است؛ بزرگتری که نقش والدگری را کنار گذاشته و با نوجوانش رفیق شده. پدر یا مادر امنی که شغلش را قضاوت کردن نمیداند و نوجوان میتواند دربارهی همهچیز با او حرف بزند، واکسن کالت است.
اگر به این موضوع علاقهمندید یا کنجکاوید که بیشتر بدانید، حتماً بخشهای بعدی را از دست ندهید:
