وقتی آدمها در اعماق عشقی سوزانند، یا غرق در فرهنگ کالت، دنیا را آنجوری که یک آدم بیرون از گود میبیند، نمیبینند. خیلی از پدیدهها را بهتر میفهمیم اگر بپذیریم که واقعیت، واقعیت نیست. هرچه ما درک میکنیم و آن را واقعیت میدانیم، چیزی است که ذهن ما «بازسازی» کرده. داستان فیل در تاریکی را به یاد بیاورید.
آنها که در یک رابطهی سمی یا در یک کالت گیر کردهاند هم همیناند. هرقدر شما بخواهید به آنها بفهمانید دارند از آنها سوء استفاده میکنند، بیهوده است. شما میبینید که زندگی آنها دارد نابود میشود و روز به روز وضعشان بدتر، اما آنها همچنان معشوق یا رهبر کالت را ستایش می کنند.
تعجب می کنید مگر آنها کورند یا نمیفهمند؟! اما قضیه این است: چون پردازشگر ذهن آنها با پردازشگر ذهن شما فرق دارد، ورود اطلاعات مشابه، خروجی یکسانی ندارد. آب و آفتاب همان آب و آفتاب است، اما یکی درخت سیب است، یکی بوتهی خربزه، و یکی دیگر درخت کاج.
تا وقتی ارزیابی خود آدمها از موقعیتشان، این نباشد که دارد از آنها استفادهی ابزاری می شود، از آن موقعیت خارج نمیشوند. و برای اینکه به این نقطهی «تأمل و ارزیابی جدید» برسند، گفتیم که به «بذرهای تردید» و «نقطهی عطف» نیاز دارند. این سه مرحلهی اول نجات از شر رابطهی ناسالم یا کالت بر اساس مدل روزن و استیت بود، که گفتیم. می ماند دو مرحلهی دیگر.
مرحله چهارم: اقدامات خودمحورانه
معمولا خودپسندی خوب نیست، اما برای کسی که در دام روابط سمی گرفتار است، خودخواهی و خوددوستی و خودمحوری خیلی هم لازم است.
مثلا همسری که شروع می کند برای خودش پول پسانداز کردن، یا اتاقش را از همسر خودشیفته اش جدا میکند، یا کارهای خانه را دیگر مثل قبل انجام نمیدهد، دارد خودش را برای عملیات نجات آماده میکند.
اثرات روانی این اقدامات خودمحورانه اما، حتی از اثرات بیرونیاش مهم تر است. کسی که سالها در رابطه با یک آزارگر یا در کالت گرفتار بوده، خودباوریاش تحلیل رفته و لازم دارد گامهای کوچکی بردارد تا حس توانمندیاش را بازسازی کند، قبل از اینکه برسد به آن پرش بزرگ به سوی آزادی.
مرحله پنجم: تیر خلاص
مطالعات روزن و استیت نشان میدهد غالب بازماندگان، لحظهای مهم و پر اضطرابی را توصیف میکنند که دیگر مطمئن میشوند این نقطهی بدون بازگشت است. ضربهی آخر، یا تیر خلاص. آخرین ضربهی دردناکی که فرد آزارگر یا کالت به آنها میزند و آنها را به نتیجهی قطعی میرساند.
الکساندرا استاین در کتاب «وحشت، عشق و شستشوی مغزی» میگوید وقتی آدم ها سعی میکنند رابطهی سمی یا کالت را ترک کنند، معمولاً سه ترس عمیق را تجربه میکنند: اول، ترس از رو به رو شدن با دنیای ناشناخته (نکند اوضاع بدتر شود)؛ دوم، ترس از دست دادن راهنمای وجودی یا معنوی (اگر عشق یا ایمانم را از دست بدهم، چطور آدمی خواهم بود؟) و سوم، ترس از آسیبی که ممکن است آن فرد یا آن کالت به آنها برساند (با خشم و کینهی او / آنها چه کنم؟)
اگر هنوز هم به این فکر میکنید که چطور میتوانید به کسی که گرفتار رابطهای سمی یا گرفتار کالت است کمک کنید تا ترسهایش را کنار بگذارد، سه نکته را یادآوری می کنم:
۱- بحث نکنید. با سعی برای قانع کردن آنها از طریق گفتگو، فقط مقاومتشان را بالاتر میبرید.
۲- ناتوانیتان را بپذیرید. گاهی ممکن است سالها طول بکشد تا آدم ها بتوانند تصمیم بگیرند. میوه باید برسد تا بشود چید.
۳- دست از «حمایت» برندارید. فقط دانستن این که «یک نفر برایش مهم است» گاهی میتواند همان طناب نجاتی باشد که آدم ها نیاز دارند.
اما این حمایت دقیقا یعنی چه؟ چهار نوع «حمایت اجتماعی» را توصیف میکنند:
۱- حمایت ابزاری، یعنی کمک عملی در زندگی. مثلاً پول لازمند؟ قرض بدهید.
۲- حمایت اطلاعاتی، یعنی دسترسی آنها به اطلاعات را تسهیل کنید. نه به قصد تغییر دیدگاهشان، فقط کمک کنید اطلاعات در دسترشان باشد.
۳- حمایت عاطفی، یعنی ابراز عشق و اعتماد و مخابره این پیام که «تو برایم مهمی». نگویید «تو را شستشوی مغزی دادهاند». بگویید «برایت نگرانم.»
۴- حمایت ارزیابی، یعنی کمک به آنها برای اینکه خودشان را از بیرون ببینند، بدون اینکه حق انتخاب را ازشان بگیرید. این حمایت به آدمها میفهماند کسی هست که ویژگیهای مثبت آنها را ببیند، اما همچنین به آنها یادآوری میکند که چشم ها را می شود شست و جور دیگری هم می شود دید.
نمیدانیم چقدر این اقدامات موثرند. میدانیم که کار سختی داریم. اما اگر میخواهید کاری بکنید و فقط ننشینید و نگاه کنید، اینها اقدامات موثرتری است، تا بحث و دعوا و قهر.
اگر به این موضوع علاقهمندید یا کنجکاوید که بیشتر بدانید، حتماً بخشهای بعدی را از دست ندهید:





