ما دوستانمان را در روابط سمی میبینیم و میخواهیم اگاهشان کنیم که بیرون بیایند. آیا میتوانیم؟ راستش من در جایگاه زوج درمانگر هم خوشبین نیستم، چه برسد به شما در جایگاه دوست و آشنا. و معنای بدبینیام این نیست که آدمها آنقدر در روابط بد میمانند تا بپوسند. نه. اتفاقا تا جایی که دیدهام، دستکم در دنیای امروز، رابطهی بد بالاخره فرو میپاشد. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. فقط باید دورهاش را طی کند، و شما نمیتوانید قبل از آنکه میوه برسد آن را بچینید.
گرفتاری در رابطهی عاطفی ناسالم، خیلی شبیه گرفتاری آدمها در کالت است. پژوهشگران کالت، وقتی میخواهند جدایی از کالت را توصیف کنند، به همان چارچوب جدایی از روابط سمی میرسند. یعنی عشق رهبر کالت را کنار گذاشتن، دستکم برای بعضیها، همان قدر سخت است که بخواهند معشوق یا همسر خودشیفتهشان را ترک کنند. و همین جاست که گفتم سیری باید طی شود که شما نمیتوانید به آن سرعت بدهید.
کارن روزن و ساندرا استیت، فرایند ذهنی ترک همسر آزارگر یا ترک کالت را در پنج فاز توصیف کردهاند. پنج مرحلهی سفر از ترس و حس ناارزندگی به قدرت و حس خودکارآمدی.
مرحلهی اول: بذرهای تردید
اول باید پرسشها و تردیدهایی کوچک در گوشهای از ذهن فرد شروع کند به رشد کردن. تردیدها اضطرابآورند و در آغاز، مکانیسمهای دفاعی شروع میکنند به مقابله با آنها، تا اضطراب را کم کنند.
اینکه میگویم بحث منطقی بیفایده است برای همین است. اگر با بحث منطقی بخواهید ناهمخوانی شناختی کسی را تقویت کنید و درواقع اضطرابش را بیشتر کنید، مکانیسمهای دفاعی ناخودآگاه او به کار میافتند و منطق را ضربهفنی میکنند. ذهن ما از اضطراب استقبال نمیکند، که با آن مقابله میکند.
اگر قرار باشد چیزی بر مرحلهی بذرهای تردید اثرگذار باشد، فقط شدت هیجانات منفی است. یعنی فرد باید آنقدر از شرایط بیرونی اذیت شود (آنقدر تحقیر شود، آنقدر زندگی برایش سخت شود) که پذیرش اضطراب تردید برایش از نظر هیجانی به صرفهتر باشد.
در روابط رمانتیک، عاملی که در این مرحله به آدمها کمک می کند عزت نفس است. هرچه عزت نفس کمتر باشد، فرد بیشتر شرایط بد را تحمل میکند و دیرتر جدا میشود. اما در کالتها، علاوه بر این، حساسیت به رنج دیگران و همدلی و شفقت هم تعیینکننده است. هرچه حس همدلی کمتر باشد، فرد راحت تر رنجی که کالت به دیگران وارد می کند را توجیه میکند. خودشیفتهها دیرتر از کالت خارج میشوند.
مرحله دوم: نقطهی عطف
یک رویداد مهم و تکاندهنده باید اتفاق بیفتد. در روابط رمانتیک، این رویداد میتواند مثبت باشد مثل فارغ التحصیلی، جهش اقتصادی یا...؛ یا منفی باشد مثل از دست دادن یک عزیز، خیانت همسر آزارگر یا...
در کالت ها، این رویداد کاتالیزور، غالبا منفی است. مثل بلایی که کالت سر یک دوست میآورد، یا سر عدهای از آدمهای بیگناه، یا اتفاقاتی که زندگی را برای اعضای کالت سخت کند.
نقطهی عطف، محیط هیجانیای را ایجاد میکند که بذرهای تردید عمیق تر ریشه بدوانند. تازه اینجاست که یک تغییر شناختی رخ میدهد.
مرحلهی سوم: تامل
حالا دیدگاه فرد تغییر میکند. یعنی تازه میتواند اوضاع را از چشم یک آدم بیرونی ببیند. تازه میتواند بپذیرد واژه های «سوءاستفاده» یا «آزار» یا «خشونت» در مورد او صدق میکند. و تازه میتواند بفهمد که یک جای کار ایراد دارد.
این همان وقتی است که آدمها میپذیرند کالت به آنها دروغ گفته، اینکه رهبر کالت یک آدم معمولی است و واقعاً قدرتهای ماوراءطبیعی ندارد، یا اینکه روندی که دارند طی می کنند به نتایجی که به آنها وعده کردهاند نمیرسد. اینجاست که تازه بعضیها دوزاریشان میافتد و میفهمند کالت آنها را فریب داده است.
دقت کنید که تا قبل از آن دو اتفاقی که بتواند سیستم هیجانی را آماده کند (شدت هیجانات منفی به حدی برسد که مکانیسمهای دفاع روانی را از کار بیندازد و بذرهای تردید ایجاد شود؛ و آن اتفاق دراماتیکی بیفتد که محیط را برای رشد بذرهای تردید بهتر کند) شما با گفتگوی منطقی نمیتوانید در فرد تغییر شناختی ایجاد کنید. چه آن کسی که همسر خودشیفتهی آزارگرش را رها نمیکند، چه آن عضو کالت که رهبر محبوبش را.
در یادداشت بعد مراحل بعدی این تغییر را بر اساس مدل روزن و استیت خواهم گفت.
اگر به این موضوع علاقهمندید یا کنجکاوید که بیشتر بدانید، حتماً بخشهای بعدی را از دست ندهید:
عشق سیاه؛ یادداشت دوم : چه چیز در همهی کالتها مشترک است؟ (۱)
عشق سیاه؛ یادداشت سوم : چه چیز در همهی کالتها مشترک است؟ (۲)
عشق سیاه: یادداشت ششم : سهگانهی روشن در برابر سهگانهی تاریک
عشق سیاه: یادداشت یازدهم : فرار از سپیدی تردید، به سیاهی قطعیت
عشق سیاه: یادداشت چهاردهم : و روزی سرانجام نجات خواهند یافت...





